تلخ
بهمن سیگار خوبی لیوان خوب لیوانی است و البته استکان بر می دارد ما را و می آورد به خانه شما که خوب خوب بهمن لیوانی پر از خوبی و خانه واستکان البته تلخ است تلخ بایست بشین پاشو بخواب بخند بهمن خوب سیگاری است ولیوان هم هست خانه شما را بر داشته تلخی تلخی همه جا را برداشته همه کس را ما را دسته جمعی شما را دسته جمعی جمعی را برداشته سیگار لیوان خوب بهمن خوب تلخی استکان است
۱۷ دی ۸۲
پرونده
دست هاش معلق مانده در هوا
و بوی عرقش توی این اتاق و همه ی غار ها
روی برف بعد ها
رد پاهاش هست
پلیس جسد را لای برف ها پیدا می کند
و حیران که چرا
چرا هیچ اثری از انگشت هاش نیست
بوی عرقش در این اتاق و همه ی غار ها معلق مانده
و دست هاش در هوا
شکل دو تا گیس را گرفته به خودش
اول لب را می کشد
و بعد خودش را
لااقل این طور گزارش کرده اند:
زخمی کشیده
عمیق و کشیده که گوش تا گوش باز است
رد اشکی روی گونه هاش نبوده
و البته اثر هیچ انگشتی
در سینه ی غارها
توی همین اتاق
دو تا گیس
یک لب
و یک مرد
همه ماجرا همین بوده
این خبر
این هم عکسش
پلیس
غار بوی عرق نقاشی های این اتاق
و البته
روی برف هایی که می بارند
رد پا ها را
پلیس
همه چیز را کشف خواهد کرد
الا اثر انگشت های تو را
در هوا
خدا حافظی یک جورهایی عین دست های تو معلق مانده در هوا
یک جورهایی لبخند به هوای تو خداحافظی کرده در هوا
گل فروش گل فروشی گل کافه قهوه قهوه یی فال فراموشی یک جورهایی هواست
عین دست های تو خدا حافظ یک جورهایی در هوا کلاغ پر قهوه پر قهویی پرواز می کند
قرار چند ساعت بود بی قراری یک جور هایی مثل دست های تو همیشه در هوا ست
تشییع جنازه
فکر کن تو دسته گلی فرستاده باشی و فکر کن دو تا رز سرخ میان آن همه مریم سفید یک کارت کوچک را به سینه داشته باشند فکر کن امروز از تشییع جنازه ام برگشته باشی و فکر کن
برای هیچ کس فرقی نمی کند فردا و آفتاب باز، و باران باز باز های هوی باد و بچه ها باز هیاهوی اشیا فکر کن و فکر کن
گم شده ام و دلت عین سیر و سرکه نمی جوشد و فکر فکر می کنم تو دسته گلی و فکر که بیایی، آمده باشی نیامده روزها را همه از تشییع جنازه ام برگشته ای و فکر فکر می کنم نیامده برگشته باشی.
گم شده
به خانه نمی آیم تو میز را نچیده یی برایم حتا نریخته یی یک فنجان چای و اتفاقا وقتی رفتی اتاف خواب بیدارم هنوز پتو را بکش می کشی تا چانه ات بخواب می خوابی خوابیده یی هنوز گنجشک ها جیک جیک می کنند
وقتی غروب ها دلت شور زد می زند بارانیت را نپوش باران گرفته است باشد یا نه فرقی ندارد نمی کند بیرون نیا از خانه رد نشو آن سنگ ها به زمین چسبیده اند باور کن نمی کنی من آنجا سکوت نمی کنم نامم را خوب می دانی زحمت نکش نمی کشی روی آن سنگ هیچ چیز زیرش من خوابیده ام.
فکر نکن
فکر کن
یک روز بیدار می شود اتاق
و می بیند که هِچ چِیز سر جای خودش نیست
وروجک آن بنفشه ها
قاب عکسی که توش
دو تا دختر نقاب دار کنار هم
و پشتش من و همه ی این سال ها ایستاده ایم
فکر کن یک روز
بیدار می شود اتاق که هیچ چیز سر جای خودش نیست
آن خر گنده برای مثال
یا
کتابخانه یی که صفحه اول کتاب هاش
یکی برای بعد ها نوشته
بیدار شو
تو پریده یی
اتاق پریده
و رنگ من در تنها عکسی که تو داری پریده
و رنگ های دیگر
های های چه کار می کنی پرنده
شوق پرواز
به همین فکر هایی ست که نمی کنی
پایان نامه
چند روز دیگر و چند هفته پس از آن که یکی و عشق را جلوی هم کلاسی هاو پدر و مادرت و استادانی که هیچ حرفی برای گفتن ندارند بکش کشته یی همه با احترام به دختر کوچکی که حالا برای خودش خانوم شده یی به خدا چشم نمی آیم که چشم هایم را ببینی این اشک دریا نیستم رودخانه بودم برایت که هر وقت دلت خواست خواستی آمدم نمی خواهی نمی آیم نمی خواهی نمی آیم
دفاع کن خوب این پایان نامه نیست که سطرهاش را تو بنویسی من بخوانم قصاب ها هم به خدا دلم همیشه پیش توست این را خودت بهتر دانسته یی می دانی و نیامدم
آنها به تو گل می دهند نمره خوب چند جعبه شیرینی و شکلات من زندگی را دفاع نکن این پایان نامه نیست چند روز دیگر هفته هاست که نمی خوابم و کابوس قرار بود شبش حرف های عاشقانه تری بزنم با سه پاکت روز را تمام یک نخ نبود که پاره اش کنی ما وصله می زنیم ای عشق و صبر مان مثل دل مان کوچک نیست و صبر مان مثل دل مان نازک نیست
چند روز دیگر هفته هاست که با سیگار ها دود شده ام و نیستم جای چشم هام منطق و حرف های دیگران را گیرم که گذاشتی جای این دل چرا می گذاری؟ چرا فکر کرده یی تنها چرا تنها فکر کرده یی همه دنیا با هم اند توی این بازی من یک طرف هستم باختم عادلانه نبود نیست تو هم سر دنیا را گرفتی
این روز ها و چند روز و سال و سال ها تو جلوی هم کلاسی ها و پدر و مادرت و استادان و خیلی کسان دیگر از چیزی دفاع کرده یی می کنی که پایان نامه نیست که پایان نامه نیست دنیا نامرد تر از این حرف هاست باور کن.
کودتا
ژنرال ها علیه ژنرال ها کودتا می کنند سرتیپ ها و سرلشکر ها علیه خودشان شما علیه یک سرباز کودتا کرده اید که هیچ ستاره یی روی شانه اش یا توی اسمان نداشته و ندارد
او مسلح نبود.نیست و جز یک دست لباس و یک جفت کفش تنها یک دل داشت که شما ازش گرفته و سرش کلاه گذاشته اید.
۲۳ تیر ۱۳۸۱
|